با یک چشم می‌خندید

برای ناصر چشم‌آذر، آهنگساز و نوازنده پیانو

با یک چشم می‌خندید

https://www.etemaad.ir/fa/main/page/988/9

حسین عصاران

ناصر چشم‌آذر همه جای موسیقی ما حضور داشت و از این نظر، در تاریخ موسیقی معاصرمان، اگر نگوییم که «بی‌همتا»، اما به‌ یقین «کم‌همتا» است: «ساخت و تنظیم موسیقی برای ترانه»، «تنظیم موسیقی برای ترانه»، «موسیقی فیلم»، «موسیقی بی‌کلام»، «موسیقی کودک»، «موسیقی برای شعرخوانی»، «نوازندگی»، «اجرای کنسرت و رهبری ارکستر در آن‌ها» و دیگر عرصه‌ها. با تکیه بر مجموعه آثارش در این گستره وسیع، من هیچ به مرگش اعتقاد ندارم.

هر چند که تلخی نبودِ امکان دیدن روی مهربان و صدای همیشه شادی‌بخشش با من می‌ماند، اما برای من، ناصر چشم‌آذر، در قطرات باران و آسمان آبی نشسته است. هر بار که باران ببارد، همه قطراتش را در خود جمع می‌کنم و «باران عشق» می‌شنوم که از دریا آغاز و به دریا هم ختم می‌شود؛ و هر گاه که آسمان آبی باشد، همه آن پرندگان عاشقی را که برای آنها با «پن فلوت» وِرد خواند و نوای عشق را از حنجره‌شان بیرون کشید، بالای سرم می‌بینم که از گلوی او برایم پیغام آورده‌اند.

بیشتر ساعت عمرش را با ساز می‌گذراند. عاشق ساز بود و در طول دوران گفت‌وگو برای کتاب «باران عشق» هم چند بار تصریح کرد که «عاشق حمل کردن ساز و نشان دادن اینکه از راه ساخت و اجرای موسیقی، زندگی‌اش می‌گذرد، است.»

«ساخت» و «اجرا»ی موسیقی یعنی اینکه هم «موسیقیدان» بود و هم «آهنگساز». بی‌شک فرق زیادی میان این دو عبارت است که اینجا مجال بسط و گسترش معنا و تفاوت آنها نیست، هر چند که به طور نسبی هر آهنگسازی، از سطحی از دانش موسیقی برخوردار است و هر موسیقیدانی هم با ساخت اثری، می‌تواند «آهنگساز» نامیده شود؛ اما شاید با رواداری بتوان گفت که معیار سنجش «موسیقیدان» شدن، میزان بهره‌گیری از آموزه‌های علم موسیقی است و ابزار اولیه، برای دریافت میزان موفقیت در «آهنگساز» بودن هم‌، سطح استقبال و خوشایند جامعه مخاطبان هدف هر اثر.

اما آنچه هست و می‌توان آن را به صراحت بیان کرد این است که ناصر چشم‌آذر در عین برخورداری کامل از گستره معنایی هر دوی این عبارات، این مهارت و شناخت را هم داشت که از ترکیب این دو، آثاری خاطره‌انگیز هم برای گذر ایام بسازد. چه آنکه همیشه سویه آثار او به سمت مخاطب عام بود، اما از معدود انگشت‌شمارانی بود که ساخته‌هایش هم‌قد سلیقه مردم نشد تا محبوب مردم شود. به‌واسطه زندگی در متن جامعه، مرز بین «عامی شدن» و «کنده شدن از عام» را می‌دانست. به قول اسفندیار منفردزاده آهن‌ربایی را می‌مانست که نه آنچنان دور می‌شد که براده‌ها به فرمانش نباشند و نه چنان نزدیک که براده‌ها به او بچسبند و خود، از جنس آنها شود. ناصر چشم‌آذر مهارت این را داشت که بافاصله از براده‌ها بایستد و آنها را با خود جابه‌جا کند.

به دنبال این مهارت و آگاهی آنجا که صحبت از استقبال عموم و میزان محبوبیت ساخته‌هایش می‌شد، خود، برای اثر خود، لباس موسیقیدانی منتقد را می‌پوشید و به نقد آن می‌رفت. هر بار که جایزه‌ای گرفت، خودِ موسیقیدانش به سراغ ارزیابی آن جایزه و تندیس می‌رفت: آنجا که بهترین تنظیم‌کننده سال‌های میانی دهه ۵۰ شد، اعتراض کرد که: «چرا من اول و واروژان دوم؟» هر بار که سیمرغ بلورینی از جشنواره فجر گرفت، به هیات داوران انتقاد کرد که «چرا به‌ موسیقی من جایزه دادید؟» برای «قارچ سمی» می‌گفت: «آخه از موسیقی فیلمی که سه روز مانده به جشنواره به من تحویل داده‌اند، من چه لذتی می‌توانم ببرم؟» دیپلم افتخار بهترین موسیقی متن برای فیلم «گشت ارشاد» را هم به این دلیل دوست داشت که مجید انتظامی، حرکت موسیقی‌اش را از یک گام به گام دیگر، نه با «مدولاسیون»، بلکه با حل پی در پی چند آکورد در هم، درک کرده بود و آن تکنیک و مهارت را به هیات داوران هم منتقل کرده بود. از این منظر خرسند بود و یک‌بار هم به شوخی به دستیارش، سپهر عباسی گفته بود: «ببین چه رفقای گردن کلفتی دارم.» و هنگامی که صحبت از امتیازدهی به میزان برخورداری از آموزه‌های موسیقی می‌شد، کنار مردم خیابان می‌ایستاد. می‌گفت: «برای این مردم چیکار کردین؟ شادشون کردین؟ غمگینشون کردین؟ اصلا تو چشماشون نگاه کردین؟» و چون از دانش موسیقی هم بهره‌مند بود، نمی‌شد که به «پوپولیسم» محکومش کنند. می‌گفت: «من وظیفه دارم که با ساز و موسیقی زندگی مردم دور و برم را زیباتر کنم». و در این عرصه هیچ خط قرمزی نداشت، دقیقا برخلاف اصول و معیارهای سفت و سختش در ساخت و اجرای موسیقی. نام «ناصر چشم‌آذر» را در اینترنت جست‌وجو کنید و خود میزان موفقیت او را در این راه قضاوت کنید. رقص‌ و پایکوبی‌اش را با اهالی آسایشگاه بیماران ذهنی مشهد دیده‌اید؟ یا مراسم همنشینی‌‌اش را با روشندلان؟

وقتی از ته دل شاد بود، با یک چشم می‌خندید و آن یکی، کمتر تغییر می‌کرد. در آن دم که به انتهای خاک خزید و خوابید، سرک کشیدم تا روی ماهش را برای بار آخر ببینم. دست شهاب احمدلو که صورتش را دست می‌کشید و می‌گریست، رویش را پوشانده بود. منتظر لحظه‌ای بودم که دست او کنار برود. یک عمر گذشت تا آن لحظه. در آن فاصله، همه خاطراتم با او از نظرم گذشت: دستان معجزه‌گر و صورت ماه و زبان شیرینش را مرور کردم. آن شب‌ها و نیمه‌شب‌های بارانی پر از ساز و موسیقی و… در این گذار، چیزی جز معصومیت ندیدم.

دست شهاب که کنار رفت، به خود آمدم. یک‌لحظه و برای آخرین بار دیدمش: داشت با یک چشم می‌خندید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *