برای میلاد بابک بیات، که صاحب زیباترین چشم ها بود

 

برای میلاد بابک بیات، که صاحب زیباترین چشم ها بود

بابک بیات در انتهای غمِ نشسته در چشمان زیبایش خانه کرد و اشکِ نشسته بر آنها را نُت و جهان را زیباتر!

اما او از نُت به موسیقی نرسید،که آن چشمان معصوم و زیبا را بر چهره داشت . چشمانی که بیدار شدن شان ، تعریفِ یک رویای زیبا را آبستن بود .

با آنها به دنیا نگریست و به خورشید خیره شد و اشک از چشمان او بیرون کشید.

روی ِ آن صندلی داغ نشست و دست به چهره برد و سینه ، باز کرد .

اما تولد بابک بیات از آنجایی گلزار شد که گوش های ما در فراق یک ترانه‌ی درست ضجه زد. ترانه‌ای که زمزمه  شود. بابک بیات شد مظهرِ همه‌ی آن چیزهایی که در سفره ی صدا و زمزمه از کف دادیم، که سفره ی شاهانه به نانِ خشک و آبِ داغ رسیده بود .

با  طلوعِ عادتِ ثبتِ نامِ آهنگساز و شاعر زیر هر پُست، بابک بیات در رنگین کمانِ زیبای خوشرنگ ِ کوچکی حصر شد که از «شهر غم »و «جنگل »و «بن بست» قوس می گرفت و به فرازِ« سایه »و «خورجین» و «خاکستری»  می رسید و در «مرسدس» و «دیدار» و «دست های آلوده» به زمین می نشست . در هفت رنگِ این قوس نشست ، اما رنگ های پاشیده از سرانگشتان او به آسمان دیده نشد . «سکوت سرشار از ناگفته هاست» و  سنگینی سی کیلو وزن ِ «مانیِ» نشسته در خاک و «مرسدس»، شد اسم شبِ عبور از این کوچه‌ی پر از درخت ! پسِ این کوچه باغ ، اما  باغ و جنگلی از موسیقی و رنگ نشسته بود که اسمِ شب دیگری داشت . همه در همان کوچه سرمست شدیم و بوی خوش ِ خاک ِ نم خورده را به خود کشیدیم ، که هجای آن اسم رمز ، به سجاوندی و ادبیات این روزهای  مجازی نمی نشست!

بابک بیات در ترانه هایش کوچه باغ ِ خُنُک و شبِ مهتابی بود و در موسیقی فیلم هایش، یک باغ و جنگل !

عبور از این کوچه‌یِ پر از بوی خوش و عطر و زمزمه، سر به سوی باغی داشت که از کلام و زمزمه خالی بود و به خودِ سایه‌یِ سبز درخت می رسید .

موسیقی «مرسدس» باغچه‌ی دمِ دستِ همه‌ی ما شد که شاخه های آن، از لای نرده های این درِ سنگین و قدیمی بیرون زده بود .

تک درخت ِ زیبای بلند ِ ترانه‌ی آن ،اما،  سرها را به آسمان برد تا هوسِ قدم زدن در میان گلها و دست کشیدن به شمشادهایِ نمناک  آن را از دل نگذرانده باشیم.

باید از قوسِ آن رنگین کمان، بیرون خزید و دست روی ِ زوارِ هفت رنگِ آن ، خودرا بالا کشید تا همه ی باغ را سر کشیده باشیم.

 

باغی کَرت بندی شده و همیشه رو به باران ِ جنگل ساز، که خزه های دور درختان آن ، هر دوربینی را عکاس می کند .

از کوچه باغ ترانه  و آن درِ سنگین دور نشویم . دست در دست ِ میلاد  صاحب باغ ، همین  بوییدن باغچه ی اول را  هم عشق است .

دوربین روی اسقاط شده ها می گشت و سنتور از زیر خاک آنها جان می گرفت و تمرین رزم می کرد . سنتور از میان این گورستانِ خاطرات برخاست و، ناکوک ، یک تنه به جنگ ارکستر رفت .

سنتور خاک گرفته را زیر برق ِ ساکسیفون ِ براق، فوت کردن ، همان جدال «سیمرغ » و » مرسدس» شد.

درست که موسیقی های فیلم او ، حول همان تم اولیه می چرخید و سماع می کرد ، اما هر دور ِ آن، دلی بود که از عزای رخت سیاه در آمده بود .

دوربین، در موسیقی های بابک بیات رهبر ارکستر بود . جایی از فیلم ، دوربین به سوی اسفندیار خیز بر می دارد که کنار ِ عروسیِ به گُل نشسته ، سر به تو ، حسرت نداشته های خود را مزه می کند و قرمزی چراغ عروسی، شهر ذهن او را چراغانی!

بابک بیات در کشیدن یک نُت ِ ساکسیفون، که رنگ ارغوان و نئون دارد، به او نزدیک می شود و تم ِ ترانه اش را بر ضربان قلب ِ از عشق تپیده ی «اسی» رهوار می کند .

بابک بیات، موسیقی «رضا موتوری » ِ اسفند ، را مزه کرده بود و به نشستن ، سرِ ضیافت ِ آن فخر می فروخت .چرخ گردون اما تاریخ و موسیقی و سینما را چنان چرخاند که او به « رضا موتوری» معاصر برسد .

مرسدی همچون آن « رویس رویس»، به بازاچه که وارد شد، بوی خون می داد که دوربین هم از زیر چرخ های آن فرار می کرد .

«مرسدس» بوی جنگ با بازارچه ای داشت که سقف ریخته بود . هیچ خشکشویی نبود که بخار آن، رضا را ریشخند کند. لباس ها همه چروک و مندرس!  یک غریبه ی چشم باریک ، در شیشه ی مرسدی نشست که گویی فاتحه برای بازارچه می خوانَد .

«هورن» در موسیقی این حمله ، خود را می کشید و کوس جنگ سر می داد . قدیم ِ کارگردان ، اما  هنوز در ذهن او می درخشید. پس مضرابِ سنتور برخاست و خود را بر سیم کوبید . سنتور و هورن و ساکسیفون ، همان مرسدس و سیمرغ و رستم و اسفندیارشدند .

و همه ی اینها در متن زهی هایی که بوی عشق را گلاب پاش می کردند .

  • اسمت چیه؟
  • اسفندیار… اسفند … اسی…
  • بیاتو! شام عروسی بخور …

زهی ها و گیتار و فلوت ، سنتور و ساکسیفون را پس زدند و همه ی این عشق را اجرا کردند .

شاید بشود اینچنین از زیر سایه ی تک درختانِ زیبای ترانه ، خود را تکاند و لای بوی ریحان  موسیقی های فیلم بابک بیات ، شناور شد . می شود از حرکت زهی های نشسته بر چروک های رو به باز شدن ِ بادبان« کشتی آنجلیکا» گفت . می شود از کلارینت ِ «پرده ی آخر» پرده برداری کرد و از تفاوت اسکلت موسیقیِ عنوان بندی و پایان بندی «شاید وقتی دیگر» گفت. از همنشینی سنج و پرکاشن و هورن  در موسیقی فصل اول «مسافران» ، مرگ و زندگی را دست به دست داد. می شود با خاکِ نشسته بر موسیقی «مرگ یزدگرد» تیمم کرد! می شود! اما باید فقط عَلَم رنگین کمانِ ترانه های او را بر گُرده گذاشت و به تپه ی موسیقی های فیلمِ او سفر کرد تا از آنجا، باغ سبز و زیبا را در یک نمای باز ، زیارت کرد .

نماهای بسته و دست کشیدن به برگ برگِ این باغ بماند برای روزی که دستی صاحب معرفت، خاک از بایگانی ها بروبد و ما را به باغ بخواند .

حرمت شمشادهای دور این باغ هم بماند در گروی معرفت ما !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *