حرفه: ترانه‌سُرا

حرفه: ترانه‌سُرا

اندر حکایت مجانی سرودن‌های شاعرانِ ترانه

حسین عصاران

 

«حرفه: ترانه‌سرا»! این عبارتی است که در مقابل نام و بر سینه‌ی بسیاری از قلم‌ به‌دستان و دست به دفترچه‌گان و کیف به دوشان ِحاضر در گوشه و کنار کافه‌های قهوه‌خوری و ترانه‌سَراها و انجمن‌های مزین به نام «ادب»، مهرخورده است. حرفه‌ی محترمی که از جنس آب به باغ ترانه دادن و خاطره‌سازی‌هاست!

از سو تفاهم عبارت «ترانه‌سُرا» بگذریم که در لغت، مشمول تخصص ِ خلق توأمان «نغمه» و «شعر» می‌شود و شاعری را که شعر ِ بدون «نغمه» می‌سازد، در بر‌نمی‌گیرد.

اما آنچه می‌ماند «ترانه‌سُرا» ست – که حتماً خانه نیست که «ترانه‌سَرا» باشد – و در این الصاق شدن‌ها، باید «حرفه» هم باشد.

«حرفه» در فرهنگ‌های «عمید» و «معین» به «کسب‌وکار» معنا شده که به دلیل وجود «واو» عطف بین «کسب» و «کار»، یعنی «کار»ی را انجام دادن و در مقابل «چیز»ی را کسب کردن. بدیهی آنکه در صورت غیبت هرکدام از این دو بخش، کل معنای «حرفه» بر باد خواهند رفت!

به این معنا «حرفه: ترانه‌سُرا» یعنی سرودن ترانه‌ای و واگذاری آن به دیگری، در مقابل «چیز»ی.

آنچه مجهول ماند، آن «چیز» است که منطق و عقل و عرف، توجه را به سمت «دستمزد» می‌برد که صله نیست و عرف است و حق است و مشروع است و احترام‌برانگیز.

اما زخمِ کار اینجاست که این نیت محقق نمی‌شود و آن «چیز» به دست نمی‌آید و «کسب‌وکار» معنا از دست می‌دهد و از پی آن «حرفه: ترانه‌سُرا» هم بر باد می‌رود، چون آهی از سینه‌ی عاشقی!

بیشترِ کار «ترانه‌سُرا» یی این روزها به «بازاریابی» می‌گذرد. بازاریابی که بناست مزیت‌های جنس یا خدمتی را معرفی کند تا بعدها «درآمد» و «ثروت» شود که این هم عرف است و حق است و مشروع است و از عقل معاش می‌آید.

بازاریابی به‌حکم تعریف، دوره‌ی گذاری‌ست که اگر ادامه داشته باشد و طولانی شود، ضرر است و عرف نیست و کسرِ شان است.

صد افسوس که «ترانه‌سُرا» ی این روزهای ما، همچنان در این بازاریابی ساکن است و فراموش کرده که باید از دوره‌ی گذار، گذر کرد.

«ترانه‌سُرا» کیف بر دوش از این ترانه‌سَرا به آن ترانه‌سَرا و از این بزم به آن بزم می‌رود تا خواننده‌ای را ببیند و او را گوشه‌ای، خارج از محاصره‌ی اعوان و خدم‌وحشم در بربگیرد و ناگهان دفترچه از کیف بیرون کشد و تقدیم کند و تأکید کند که «مرا بخوانید تا نام شوم!» و به زبانِ بی‌زبانی بفهماند که «با شما که حرف می‌زنم، صدامو صاف می‌کنم» تا شاید در آینده «حرفه: ترانه‌سُرا» ی آویزان شده بر نام را در دنیای واقعی هم بر گردن خود آویزان کند.

آنچه تا اینجا بر «ترانه‌سُرا» گذشت، یادآورِ مناسبات حاکم برگفتمان «پیک موتوری» و «بقال محل» بر سر بازاریابی لواشک آلو و برگه‌ی هلو و آب‌لیمو است که مضموم نیست و عرف است و حق است.

شاعر بازاریاب شده، اما آنجایی از پیک موتوری جدا می‌شود که نگاهش را به‌سوی آب و دنیای مجازی و پیغام‌وپسغام‌های خصوصی می‌گشاید. گردن‌کجی را برای خواننده‌ای با دوازده ساعت اختلاف خواب، تایپ می‌کند و شعر می‌فرستد و برای مدیر برنامه رونوشت می‌کند و منتظر می‌ماند. آنچه اهمیت دارد همان دوازده ساعت اختلاف است که نماهنگ دارد و کلیپ دارد و رنگ دارد و عنوان دارد.

و این هم همه به توهم «نام» که اگر شعر او خوانده شود، باغ زمزم است و همه هم راضی! «ترانه‌سُرا» که از «دیروز» معرف شده و «خواننده»ی آن‌سوی آب هم قدیس وار، صاحب نظام ارزش‌گذاری!

و این اجرا، کارنامه‌ای یک‌خطی می‌شود که چون یدِ بیضا، گاه و بی‌گاه بیرون می‌آید و معجزه می‌کند و سرخوش که با فلان مقام والا «نشسته و چای می‌نوشه»!، همه را «واندرفول» گویان،به هلهله برای او  وا می‌دارد.

اما راه تا «حرفه: ترانه‌سُرا» شدن، بسیار است. شاعرِ بازاریابی کرده، مناسبات بازار را پی می‌گیرد. حال، هنگام ردِ تماس زدن‌ها و جوابِ رد دادن‌هاست. اجرا هم یاد آوار آن نمایش خاطره‌انگیز کودکانه‌ی «چاق و لاغر» که زنگی را زیر میز کارشان نصب‌کرده بودند و دم به دقیقه آن را به صدا درمی‌آوردند و تلفن را برمی‌داشتند و بلافاصله می‌گفتند: «فعلاً وقت نداریم».

شاعر اینک هر شعر را خود را باید «هفت میلیون» برابر یک «ده قرانی» اعلام کند تا کار بچرخد و «حرفه: ترانه‌سُرا» قاب شود. غافل از اینکه برای هر خواننده‌ی اینجایی، همیشه یک ترانه سُرای تازه بازاریاب شده‌ی متناظر وجود دارد که تازه، دفترچه‌ی کاهی‌اش را در کیف گذاشته و سوار موتورش شده است.

«شاعر هفت میلیون تومانی» همچنان، خود، زنگ می‌زد و خود، جواب می‌دهد و در این میان چند برگ دفتر کاهی را هم مجانی می‌فروشد تا در این بازار بپیچد که «یک هفت‌میلیونی اجراشده است»

تنها چیزی که به دست نمی‌رسد عنوان محترم «حرفه: ترانه سُرا» است؛ اما در مقابل، «نام» می آید که به کارِ گرفتنِ وقت، پای میز خطابه‌های سالن‌های بالای «سیدخندان» می‌آید.

و این‌چنین چرخه‌ی بازاریابی ادامه می‌یابد و چرخ می‌خورد و دایره می‌شود و در خود می‌چرخد و
«سرگیجه» می‌شود. سرگیجه‌ای که باید یک‌بار، جایی از آن را گرفت و به گذشته‌اش برگشت. گذشته‌ای که خاطره بازی نیست و راه درمان است. باید از خیابان «تخت طاووس» گذشت و سر «لارستان» گوش‌ها را تیز کرد و فریادِ ماندگارِ «واروژان» را بر سر خواننده‌ی ترانه‌ی «پل» شنید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *