گَردگیری از ویرانه

 

گَردگیری از ویرانه

نگاهی به نسبت کیفیت ترانه های امروز با جامعه پیرامونش

 

حسین عصاران- اگر باور داشته باشیم که خاستگاه اولیه هر ترانه، شعر آن است، آنگاه می توان گفت که این شاعر ترانه است که دستِ ترانه را می‌گیرد و سر راهِ می‌گذارد و مسیر را نشان می‌دهد. تفکر اوست که خط سیر ترانه را در طول و عرض جامعه‌ی متن اثر مشخص می‌کند و ملودی‌ساز را به کشف نوایِ نهفته در خط به خط شعرش می‌رساند، حنجره‌ای را که باید آن را بخواند، انتخاب می‌کند و از همه مهم‌تر طیف مخاطبان ترانه را معلوم می‌کند. در مرحله نخست و قبل از تحلیل میزان هم‌آغوشی ملودی با شعر و چگونگی تنظیم و اجرا، این شعر ترانه است که مخاطب- البته مخاطب جدی آن- را در سنجش و درک کیفیت آن ترانه راهبری می‌کند.

حال از همین وجه و با نگاهی به ترانه‌های ِ دوران اخیر – دست‌کم پنج سال قبل- می‌توان به مهم‌ترین نقیصه هنرِ بازاری شده‌ی ترانه دست یافت. آنچه ترانهء امروز را به زمینه‌ای یله، رها، «هر کس به هرکس» و ناهنجار مبدل کرده، همین نبودِ درک صحیح شاعران از زمینهء کاری خودشان است. ترانهء امروز به بازار مکاره‌ای برای بیان و شلیک سطحی‌ترین و رقیق‌ترین اصطلاحات کوچه و بازار مبدل شده که طراز شاعرانه‌گی و ادبیات و لحن خود را از متن پیام‌ها و استاتوس‌های مجازیِ صادرشده از جانب گروه‌های سنی رده «الف» می‌گیرد و در بی‌توجهی تام و تمام به مفهوم «شعر»، کار خود را در حد نوشته‌های کارت‌پستال شده مجازی از عکس نوجوانان گریانِ چشم‌به‌راه تقلیل داده است. از فرط بی‌ارزشی ِ ترانه‌های این دوران، انتظار بیجایی ست که شخص یا گروهی وقت خود را برای طبقه‌بندی مضمون ترانه‌ها و بررسی فراوانی ِتکرار واژه‌ها و عبارات آوار شده در شعر ترانه‌ها صرف کند، اما با رجوع به حافظه و مرور خاطرات ناخوشِ حاصل از شنیدن این به اصطلاح «ترانه»‌ها، می‌توان حکم کرد که کلیدواژه‌هایی چون «از وقتی که رفتی»، «پس کی برمی‌گردی؟»، «دارم برات گریه می‌کنم!»، «حق من این نبود»، «دیگه طاقت ندارم»، «اون شب»، «هق هق‌ام رو ببین»، «به خاطر تو»، «از خودم بریدم»، «روی همه چیم پا گذاشتم» بیش از هر «چیز» دیگری در این شطحیات روال شده است. ناگفته پیداست که اولین و دم‌دستی‌ترین تصویری که در ذهن مخاطب این ترانه شکل می‌بندد، چیزی معادل همان تصاویر کارت‌پستالی رقیق ِ متناسب با سن نوجوانان دبیرستانی است؛ و از آنجایی که خواننده این ترانه‌ها هم بر حسب شرایط، همواره از جنس صدای مردانه هستند، این تصویر ساخته‌شده در انحصار این جنسیت باقی می‌ماند؛

اما اگر باور داشته باشیم که «ترانه» یکی از ابزار مطالعه جامعه پیرامونش محسوب می‌شود که می‌توان از راه بررسی نسبت آن‌ با مشخصات دوره‌های مختلف از مقاطع سیاسی و اجتماعی، به نحوی به مختصات فرهنگ عمومی و انگاره‌ها و باورهای عمومی آن دوره دست‌یافت، آنگاه این سؤال مطرح می‌شود که نسبت ترانه‌های این دوران، با جامعه پیرامونش چیست؟ جامعه‌ای که همه واکنشش به حوادث و اتفاقات و ناهنجاری‌ها، ساخت جوک و لطیفه و مسخره سازی از آن‌هاست، چه نسبتی با مضمون این ترانه‌های غم‌زده و سرشار از ناله‌های اعصاب‌خردکن دارد؟ آیا این ترانه‌ها، با اجتماعی که جوانان و حتی نوجوان‌هایش، در بحرانی تمام و کمال از مفهوم «رابطه» به سر می‌برند، تناسب مستقیم دارند؟ جامعه‌ای با آمار تکان‌دهنده‌ای از طلاق که طبعاً تنها بیانگر وجهه رسمی و ثبت‌شده جدایی‌ها و انتهای رابطه‌هاست، کجا و دنیای پر از دردِ دوری ترانه‌هایش، کجا؟ در سرزمینی که سینمایش مدام از مضمون «خیانت» وام می‌گیرد و از انسان‌های پیچیده و تو در تو پرده‌برداری می‌کند، چگونه ترانه‌هایش این حجم از راوی صاف و ساده و درد دل‌کُن را شامل می‌شود؟ در چه برهه‌ای از تاریخ هنر معاصر، بین مضمون فیلم‌ها و ترانه‌هایش ‌چنین انشقاقی وجود داشته است؟ ریشه این تضادها و تناقض‌ها کجاست؟ آیا شاعران و آهنگسازان و خوانندگان این ترانه‌ها، همگی مشمول آن صداقت، ولو رقیق و مبتذل و دم‌دستیِ نشسته در ترانه‌هایشان می‌شوند؟ ریشه این تضاد و تناقض و دورویی کجاست؟

شاید یکی از دلایل این دورویی را بتوان در خود «دورویی» عیان و آشکار موجود در متن جامعه پیرامونمان – که ذکر مصادیق و دلایل رخداد آن از حوصله این نوشته خارج است – ردگیری کرد! اما آیا ترانه‌ی‌ این دوران، حاصل بازخورد و انعکاس این مؤلفه‌ها در یکدیگر است؟ آیا تکرار و تداوم این مضامینِ رومانتیکِ دم‌دستی و مبتذل و ساده‌انگارانه در ترانه‌ها و نسبت معکوس آن با واقعیات موجود در عالم بیرونی، ثمره و نتیجه واکنش به این ناهنجاریِ هنجارشده در جامعه است؟ آیا واقعاً این دانش و آگاهی و حساسیت در ترانه‌سازان ِ امروزی وجود دارد که بتوان با تکیه بر آن‌ها وارد این قبیل نظریه‌پردازی‌ها شد؟ آیا جواب مثبت به این نظریه، نشانه‌ای بر جدی گرفتنِ ترانه‌های بی‌ارزش امروزی نیست؟ آیا با فرض صحت این موارد، می‌توان رد از این واکنش را هم در «لحن»، «فرم»، «شیوه اجرا» و بقیه ارکان ترانه ره‌گیری کرد؟ آیا ترانه‌های امروزی، توان به دوش کشیدن این حجم از آگاهی را دارند؟ تکرار و تداوم این قبیل از مضامین در ترانه، نشانه‌ای بر واکنشِ ترانه به جامعه است یا خود ابزاری برای تقلیل سطح شعور فرهنگی و سلیقه عمومی؟ جواب این پرسش‌ها حتی با نگاهی ساده به ترانه‌های این روزها هم مشخص است، چرا در این ترانه‌ها هیچ نکته‌ای که نشانه‌ای بر وجودِ شعور، آگاهی، هنرورزی و کار خلاقانه و حتی متعهدانه باشد، نمود ندارد، بنابراین آن‌ها خود چیزی از جنس واقعیت بیرونی‌اند؛ به همان بی‌کیفیتی و به همان شلختگی و یله‌گی! در هر حال این تناظر بین کیفیت خود ترانه و محیط شکل‌گیری‌اش حقیقتی غیرقابل انکار است که آیندگان را در شناخت مختصات زندگی ما یاری خواهد رساند، آن‌چنان‌که شاعر گفت: «گاه آنکه ما را به حقیقت می‌رساند، خود از آن عاری است»!(۱)

پانویس:

  • برگرفته از شعری سروده مارگوت بیگل- با ترجمه محمدزرین بال و احمد شاملو

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *