حث «خالق / مجری

این روزها گویی بحث «خالق / مجری» به نقاط زیبای خود رسیده است. داستانی که تا مدت‌ها زیر نور و صدا و صحنه‌گردانی سه‌گانه‌ی «کمپانی- مخاطب – خواننده» باقی‌مانده بود و حالا با پی‌ورزی‌های مدام دسته‌ای متفاوت‌اندیش، از سایه بیرون آمده و به سمت شکل‌گیری دوگانه‌ی «باورمند/ بی‌باور» به آن حرکت کرده است.

مهم اینکه بدانیم پرونده‌ی این بحث در دیگر زمینه‌های هنری از بسیاری قبل‌تر از این بسته شده است؛ تا جایی که نادانی و یا بی‌توجهی به آن، نشانه‌ی کم‌تجربگی در زندگی شهری محسوب می‌شود؛ اینکه باید «سهم»، «حق» و «مسئولیت» خالق یک اثر هنری را به هر ترتیب از معادل این عبارات برای مجریان همان اثر جدا کنیم. حالا دهه‌هاست که کمتر کسی ارزش‌ها و یا بی‌ارزشی‌های یک فیلم یا نمایش را متوجه بازیگران آن می‌نماید. فیلم‌ها و نمایش‌ها به نام «نویسنده/ کارگردان»هایشان شناخته می‌شوند؛ از عام و خاص بابت زیبایی آن تشویق می‌گیرند و در مقابل پاسخ‌گوی کیفیت نازل آن‌ها هم می‌شوند.
در حالی که «بازیگران» را بابت کیفیت اجرای سهم‌شان در کلیت آن فیلم یا نمایش نقد و ارزیابی می‌کنند و سپس در مقیاس بزرگ‌تر، کلیت کارنامه‌ی هنری آن‌ها را نیز بابت انتخاب‌هایشان در اجرای فیلم‌ها یا نمایش‌ها می‌سنجند و به آن قدر و منزلت می‌دهند.

اما این‌که چرا این مباحث قدیمی شده، به تازگی در زمینه‌ی ترانه‌ی فارسی صدا گرفته و به گوش می‌رسد، از یک‌سو به بی‌قدری این عرصه‌ی هنری، نزد عام و خاص برمی‌گردد (آن‌چنان که عموم مردم همچنان آن را مصرف می‌کنند و خواص و بزرگان دیگر زمینه‌های هنری هم توجه و حساسیتی به آن ندارند) و از سوی دیگر به نوپایی جریان عمومی شناخت و بازشناخت خالقین ترانه‌ها.
تا چند سال پیش از این، حجم بزرگی از مخاطبین معمول «ترانه»، از نام و جایگاه و کارنامه‌ی خالقین ترانه‌ها بی‌خبر بودند و همه چیز را در حد نام خواننده‌ها و تفاوت صدا و «باحالی آهنگ‌های این» و «شادی آهنگ‌های آن» پیگیری می‌کردند و در این راه بر حسب سلیقه، هوادار «صاحب یک صدا» می‌شدند.

اما خوشبختانه به کمک هم‌رسانی‌های شبکه‌های اجتماعی و رویکرد سرگرمی‌سازی برخی رسانه‌های دیداری، به ویژه شبکه‌ی «من و تو» (با تمام انتقاداتی که به کیفیت این رویکردشان وجود دارد) این بحث از زیرِ سطح به رو، و از سایه به زیر نور آمد.به گمان من افتخار این اتفاق مبارک، بیش از هر چیز و هر کس، متعلق به رویکرد مصممانه و هنرمندانه‌ی شهیار قنبری در پیگیری و یادآوری یک‌نفسِ این جایگاه فراموش شده در سطحی گسترده است؛ چه از منظر پیشرویی در جمع‌آوری و انتشار و معرفی مجموعه‌ی اشعارش و چه از منظر حساسیت تمام‌نشدنی و تلاش همیشگی و خستگی‌ناپذیر در یادآوری و اصلاح بی‌دقتی‌های دانسته و نادانسته‌ی تک‌تک مخاطبان مجازی‌اش.

اما این‌چنین نیست که پیش از این و یا در میان این صداگیری‌ها، دیگر خالقان و هنرمندان ترانه در مقابل این ناهنجاری عمومی سکوت کرده باشند. اعتراض‌های مداوم فرید زلاند و اسفندیار منفردزاده – هر کدام از مناظری متفاوت – نمونه‌هایی از این دست هستند.
حالا می‌شود شکوائیه‌های اردلان سرفراز را بیش از پیش همرسانی کرد که می‌گوید: «اگه خانم هایده روزای روشن را می‌خواند، در واقع آن شعر من و احساس من است که خوانده می‌شود» (متأسفانه اصل برنامه را در لحظه‌ی نوشتن این متن پیدا نکردم و تغییر برخی واژه‌ها از گفته‌های اردلان سرفراز از این بابت است.)

چه بسا حالا وقت آن رسیده که به مکاشفه‌ی جهان معنایی ترانه‌ی مدرن، معترض، چند وجهی و سراسر تازگی «ترانه‌هامُ پس‌بده» بپردازیم و این اعتراض بلند ایرج جنتی عطایی را پیش چشم بگذاریم و از سطحیات مضحکی چون: «به نظر شما منظورش کیه؟»، «خب! حق داره! گوگوش باید باایشون تماس می‌گرفت…» یا «مهشید مقصره خداییش» بگذریم و به تماشای این نمایش بزرگ هنرمندانه و جوهر ناب اعتراض ایشان برسیم.
آنجایی را که خطاب به خواننده می‌گوید: «ترانه‌هامُ پس بده! آینده‌ی راه ِ تو خوش! من گم می‌شم از تو وُ این جماعت ترانه‌کُش» درک کنیم و خودمان را نیز طرف این اعتراض بلند ببینیم.

شعر ایرج جنتی عطایی در این ترانه، فریاد بلند یک هنرمند بر سر جامعه‌ی هنرکُش و بی‌خبرش است. آن را بشنویم تا در آینده‌ی نزدیک درباره‌ی آن بیشتر با هم گفت و گو کنیم.

درباره‌ی حضور «شهیار قنبری» در برنامه‌ی «صفحه‌ی ۲آخر هفته»ی شبکه‌ی «بی‌بی‌سی فارسی»

درباره‌ی حضور «شهیار قنبری» در برنامه‌ی «صفحه‌ی ۲آخر هفته»ی شبکه‌ی «بی‌بی‌سی فارسی» (۲۹‌ام آذر سال ۸۹) با موضوع (ترانه‌ی معترض و اعتراضات آبان ۸۹ و ترانه‌ی «دستاشُ مشت کرده»، کار و اجرای «هیچکس»)

این قاب آینه‌ی کاملی از نسبت میان «هنر» و «رسانه»‌های ماست.
در سویی، یک برنامه‌سازِ حرّافِ بی‌سوادِ «امر بر او مشتبه شده» که به واسطه‌ی گسل‌خوردگی‌های جامعه، از مقام محترم «خبرنگار» به جایگاهی بی‌ربط نسبت ذخیره‌ی فکری‌اش رسیده و کوتاه هم نمی‌آید.
سوی دیگر یک کارشناس‌نمای سهل‌انگار ساده‌لوحِ وب‌گرد که تجسم انسان «دهاتی» ست. یعنی از جهان اولیه‌اش به جایی پرتاب شده که تمرکز روی شطحیاتش و سکنات و همچنین تضاد میان «آنچه که دوست دارد نشان دهد» و «آنچه که در اصل هست» فقط دستمایه‌ی طنز و فکاهی‌ خواهد شد.
او معنا و کاربرد دم‌دستی‌ترین واژه‌ها و اصطلاحات زمینه‌ای که در آن «کارشناس» معرفی شده را هم نمی‌داند؛ «موسیقی» را به جای «ترانه» به کار می‌برد و می‌گوید:
«ما بعد از انقلاب موسیقی نداریم» (اگر خود او بعد از دیدن دوباره‌ی این برنامه از فرط نادانستگی و وقاحت و اعتماد به نفس بی‌راه، خاکستر به سر بپاشد، رواست!)
او نماد طیف گسترده‌‌ی وقیحانِ پررو و پرادعایِ بی‌ادبی‌ست که همه جا هستند. او تندیس تراشیده شده از سطح سواد بیشترِ هم‌وطنان ماست.
و در آن میان هنرمندی که جدی‌ست و در اولین فرصت و بی‌هیچ رواداری‌ای سطحیت حرف‌ها و دل‌خوشی‌های «رسانه» و «جهان مجازی» را به رویشان می‌آورد و بازی‌شان را به هم می‌ریزد. وارد بازی آنان نمی‌شود و میان خود و ایشان خط قرمز می‌کشد و محترمانه «مشق شب» را به انها یادآوری می‌کند.
و همه‌ی اینها به واسطه‌ی «تعهد هنرمندان و جدی و روشنفکرانه‌ی اوست؛
«هنرمند» است، چون نوگراست و تراز سلیقه‌ی ما را در طول نیم‌قرن بالا برده است.
«معترض متعهد جدی» است؛ چون آینه‌ای رو به جامعه‌اش است و خردورزانه آن را نقد می‌کند.
و «روشنفکر» است؛ چرا که از کسی اجازه نمی‌گیرد و چراغ روشن می‌کند.
در همین برنامه او باشعله‌ی آتشی که می‌افروزد روی تاریک‌خانه‌ی «رسانه»، نور می‌پاشد تا جهان از سهل‌انگاری و «باری‌ به هر جهتی» و بی‌سوادی آنها عکاسی کند.

درباره‌ی «محسن نامجو»، البته خیلی خلاصه و ناپخته و سردستی و رفع‌تکلیفی:

درباره‌ی «محسن نامجو»، البته خیلی خلاصه و ناپخته و سردستی و رفع‌تکلیفی:

درباره‌ی «محسن نامجو»، البته خیلی خلاصه و ناپخته و سردستی و رفع‌تکلیفی:

در ایام گذشته بارها کارِ گفته‌ها و نظرات من درباره‌ی محسن نامجو به خرسندی بعضی دوستان و ناخرسندی گروهی دیگر کشیده است. عده‌ای طبق معمول با فضای کلی نظرم با جملاتی چون: «ساقی خوب!»، «رد داده بدجور» همراه شده‌اند و در مقابل کسانی هم گفته‌اند: «چرا شما فکر می‌کنی فقط داریوش خوبه؟»
اما بیشینه‌ی این دسته از نظردهی‌های من واکنشی به ادعاهایی در زمینه‌ی «نوآور» بودن محسن نامجو بوده که با زبان و لحن انتخابی‌ام برای ابراز نظر به چنان نظردهی‌هایی رسیده است.
از این روی در ذهن من نامجو به هیچ عنوان نه تنها «هنرمند نوآور» نیست که «هنرمند» هم نیست. چرا که «چهارچوب شکنی» و «گذر از چهارچوب‌» با لگد زدن به آن چهارچوب فرق دارد.

و نامجو «هنرمند» هم نیست، چرا که دست کم برای من هیچ‌گاه زیبایی نیافریده و تهیج نکرده است. قابل پیش‌بینی بوده و هست. دست سلیقه‌ی مرا نگرفته و حتی یک پله بالاتر نبرده است. و در مقابل بی‌شک برای کسانی هم زیبایی ساخته و از این منظر حق دارد که در ذهن آن‌ها به عنوان «هنرمند» ادامه‌ی حیات بدهد.

اما در نقطه‌ی مقابل در گمان من نامجو مصداق درست یک «پدیده» در بازه‌ی زمانی مشخصی از حیات سیاسی و اجتماعی تاریخ معاصر ما و نتیجه، شاخص، مظهر و نشانه‌ی آن دوران است.

سال‌های ابتدایی دهه‌ی هشتاد زمزمه‌ی «این کارای نامجو رُ شنیدی؟»، «خیلی باحال می‌خونه …چتِ چته…»، «دیدمش … خیلی باحاله»، «عین فلانیه … چِت‌باز… خل‌بازی داره» به تفسیر و تفصیل بین رفقای ما می‌گشت.

آن سال‌ها و از پیِ فروکش کردن سریع و شدید تب آرمان‌خواهی که نه بلکه آرزوپروریِ دوم خردادی، جامعه‌ی دور و بَر، با انتخابات سال هشتاد بار دیگر به اصطلاح پای‌کار آمد؛ اما خیلی زود و بعد نشدنِ آنچه که وعده گرفته و آرزو کرده بود، بغض کرد و گوشه‌ای نشست و در خودش رفت و ناامید شد. من فضای یاس‌آمیز آن سال‌ها را فراموش نمی‌کنم.

فیلم «نفس عمیق» پرویز شهبازی از این منظر به ما چسبید که حرف و فرم و شکل و فضای جامعه را داشت. بعد از سال اول آن انتخابات، جامعه و من، دیگر صبر نکردیم و منتظر سه سال بعد شدیم که این دوره را تمام کند. همه‌ی دست‌ها رو شده و بازی، روباز شده بود. چنان که یادم مانده تک مضراب آن دوره‌ی سه ساله شوی افتتاح ناموفق «فرودگاه امام» و پرواز هواپیمای جنگی بر فراز ان بود. نتیجه‌ی انتخابات شورای شهر دوم و مجلس هفتم نمود عینی آن بود.

اول دهه‌ی هشتاد سال آخر دانشگاه من بود. از امید دوم خرداد دانشگاه را شروع کردیم و با زمستان «اصلاحات» تمام کردیم. پُرانرژی‌ها و جوگیرها و فهمیده‌ها و همه آن‌ها که در هم شده بودند، از کف خیابان و گردهم‌آیی و شورای صنفی و کانون فیلم جمع شده بودند و حالا در «خانه مجردی» جمع شده بودند. دوره‌ی «خانه مجردی» بود. مخدرهای تازه و به روز و چند روز در خانه ماندن و فیلم زیرنویس‌دار و سیگار و غذای حاضری و ته سیگار در قوطی کنسرو ماهی!

و این فضا جان می‌داد برای ادعای سرخوردگی و تکثیر و تجمیع و تشدید بُردارهای ناامیدی؛ اعتراض در قالب دو روز ساکت ماندن و به دیوار نگاه کردن. اصلاً خودِ خودِ فیلم «نفس عمیق»؛
«آنارشیسم ظاهری» بیداد می‌کرد. دختر و پسر هم نداشت. و چه علاقه‌ای به نزدیک شدن جنسیت‌ها که مُد شده بود. عده‌ای از آن‌ جمع حالا تازه «مطالعه» را شروع کردند. «کانت» و «نیچه» در میان آتش سیگار و تار و سه‌تار و «کوکوی دو شب مانده» و تک‌مضراب‌های مثلاً طنازانه در حد «دولت شرمنده از آن ما/ کلفتی پرونده از آن ما/ ملی‌پوش بازنده از آن ما/ دولت شرمنده از آن ما».

نامجو پدیده‌ی این دوران بود. این خلاصه و تیتر نظرگاه من نسبت به نامجو ست که بی‌شک برای جدی شدن این نوشته و تایید آن باید سراغ کار پژوهش و تحلیل و آمار و روزنامه و … آن روزها رفت.

با این زمینه شاید بشود که روی دلایل رویکرد نامجو در ساز دست گرفتن و کلام را اهنگین کردن متمرکز شد و چه بسا آن را بازگشت ناخودآگاه به دوران ترانه‌سُرایی عارف و شیدا در عصر استبداد دانست.
از زاویه‌ای دیگر می‌توان پوست‌اندازی جامعه در چند سال بعد و هفت‌خط شدن همگانی و مهاجرت و کَنده شدن نامجو را از جامعه‌ی مرجع که اتفاقات و فضای آن آبشخور اصلی تولیداتش بود به پاره شدن نخ بادکنکی شبیه دانست که در آن سال‌ها خوب باد شده بود و حالا این‌طوری بیش از پیش همراه باد شد و با آن این‌طرف و طرف می‌رفت.

@Taranehbazzii

ایران مال

ایران مال

من(حسین عصاران) به پاسخ همایون شجریان کاری ندارم، چرا که به گواهیِ نظرات گذشته‌ام، از همان زمان «هوای گریه» و بعد نماهنگ مسخره‌ی «چرا رفتی؟» و بعدتر ترانه‌های زشتش با پورناظری، ایشان را یک «آقازاده» دانسته‌ام که وَرِ متوهم «فرهنگی-هنری» قشر ورم‌کرده‌ی «تازه به دوران رسیده» را ارضا می‌کند.
آنان که «شجریانِ پدر» را «صدای مردم» و «شجریانِ پسر» را «هنرمندی مستقل» می‌دانند.

اما مشکل این روزهای من با آن‌ها، طلب‌کاری‌ِ همراه با وقاحتشان است، چنان وقیح که نمی‌دانم «واقعاً باورشان شده؟!» یا «خوب روی موج حماقت ملت سوار شده‌اند!» باید برای ترکیدن این حباب مدام در گوش این‌ها فریاد زد که:
«شما ستاره‌های حلبی دورانی هستید که اجرای موسیقی اما و اگر دارد، صدای زن حرام است و از آن مهم‌تر، بیشتر هم‌کاران شما امکان عرضه‌ی کارهایشان را در بازار درآمدزای موسیقی ندارند؛ چنان که وقتی شما در ایران‌مال عکس مبتذل می‌گیرید، آنان به سختی قِران روی قِران می‌گذارند تا کاری را به سختی ضبط و سپس، به رایگان منتشر کنند.»

اما نکته‌ی جالب‌تر شیرین‌کاری و پامنبری رفقای ایشان در «خودسرمایه‌ی سرزمین»‌پنداریشان است.

@Taranehbazzii

سخنی دیگر درباره‌ی آلبوم «ایزوله»:

سخنی دیگر درباره‌ی آلبوم «ایزوله»:

سخنی دیگر درباره‌ی آلبوم «ایزوله»:

پیش‌تر از این بارها از آلبوم زیبای «ایزوله» و جهان زیبایی را که با خود می‌کشد و پیش می‌راند، نوشته‌ام.
اینکه کلام ترانه‌های این آلبوم اتفاقی در عرصه‌ی «زبان» است؛ در دل گستره‌ی معنایی «تبعید» نطفه بسته، در آن جان گرفته و سر برکشیده و حالا قد می‌کشد و به بالاتر از قبلِ خود، دست‌می‌کشد.
یک وجه کارآمد و مثبت این آلبوم – همچون هر اتفاق درست هنری دیگری- آن است که عیار و تراز مخاطبانشان (اینجا مخاطب «ترانه») را عیان‌تر می‌کنند. همچنان که خودِ کم‌ناشنیده‌ماندن این آلبوم به‌رغم تأسف، نشانه‌ای هشدار دهنده‌ست که بر خلاف ظاهر پر از قیافه‌گیری کامنت‌گذاران «بادبزن»، ایشان همچنان پی‌گیر و پی‌جوی صدایِ صاحب تصویرها هستند. چهره‌ها را می‌پایند و اخبار آن‌ها را می‌خوانند.
و این یعنی همچنان «مجری سالاری»!

هر طور که ادعا کنیم و سر و صدا کنیم، گویی متأسفانه هنوز به این تربیت نرسیده‌ایم تا فرق بین «خالق» و «مجری» را درک کنیم و نقش و سهم هر کدامشان را در کیفیت یک «ترانه» از هم تمیز دهیم؛ و چه جالب که دوستان در این عقب‌ماندگی مصمم و بی‌تعارف هستند؛
در مورد همین آلبوم بارها و بارها شنیده و خوانده‌ام که: «ترانه‌ها (منظورشان کلام ترانه‌هاست) خوبن ها… اما ای کاش داریوش یا ابی می‌خوند اینها رُ»
و این آغاز اخته‌گی و سترونی‌ست.
یعنی خودِ به اصطلاح علاقه‌مندان «ترانه»، سد راه اتفاق نو می‌شوند؛ یعنی همچنان و به رغم همه‌ی «لایک»‌هایشان، برای سنجش یک کیفیت یک «ترانه» متر و معیاری جز «مجری» ترانه‌ها ندارند. (به کار بردن عبارت «سنجش» برای این‌چنین سامانه‌های ذهنی‌ای بسیار بزرگ است.)

می‌گویند: «صدای قشنگی ندارد». اصلاً سنجه‌ی «صدای قشنگ» چیست؟ اما مگر صدای خواننده بنا نیست مجری یک ترانه باشد؟ مگر بنا نیست قبل از هر چیز از کیفیت «خلق» ترانه صحبت شود تا بعد بر مبنای آن، کیفیت «اجرا» ی آن سنجیده شود؟ درست همین‌جاست که ذهنیت «مجری‌سالاری» که همان «سوپراستار» خواهی باشد، رخنمون می‌شود.

پی‌نوشت یک: باور دارم برای درک و رفع این برداشت و رویکرد نادرست، باید گفته‌های شهیار قنبری در گفتگو با مجله‌ی «آنگاه» را چندباره خواند. آنجا به قلب این ذهنیت تیر زده است.

پی‌نوشت دو: آلبوم «ایزوله» از آن دست اتفاقات هنری ست که اگر یک مؤلفه از کلیت آن تغییر می‌کرد، به کیفیت هنری‌ای که هم‌اکنون به آن رسیده، دست پیدا نمی‌کرد؛ چه آنکه اگر با سازهای آکوستیک اجرا می‌شد و یا به سبک ترانه‌های محبوب من و شما «نغمه‌دار»تر از اینکه هست، ساخته و پرداخته می‌شد و یا با صدای یکی از خوانندگان محبوب و حتی موجه ما اجرا می‌شد، از برآیند آنچه که هم‌اکنون هست، دور می‌شد. من جهان والای این آلبوم را در کیفیت « انسجام کلیت آلبوم»، «کلام/شعر»، «تفلیق کلام و ملودی» و «تناسب اجرا، با جهانی که خلق شده» می‌سنجم که در این باره بیشتر با هم گفتگو خواهیم کرد.

پی‌نوشت سوم: به گمان من «ترانه»ی امروز ما بیش از هر زمان دیگری، محتاج «خواننده/ مجری»های تازه‌‌ای‌ست که ایده‌های هنرمندانه‌یِ در ذهن‌مانده را اجرا کند. (می‌دانم این بخش از نوشته‌ام از سوءتفاهم لبریز خواهد شد.)

@Taranehbazzii

درباره‌ی آلبوم «لاله‌زار»

این روزها که بحث آلبوم «لاله‌‌زار» است و دوستان نظرات‌شان را رد و بدل می‌کنند و بی‌اغراق «همه» هم از آن بد می‌گویند، من مانده‌ام که آیا این رفقا انتظار دیگری داشته‌اند که حالا از برآورده نشدن آن سرخورده شده‌اند؟

اصلاً به کیفیت ساخت و پرداخت و اجرای ترانه‌های این آلبوم کاری ندارم.

اما به گمان من خواننده‌ای که تصور می‌کند مدام می‌تواند ویراژ بدهد و خط عوض کند و از سر میل و هوس‌بازی یک‌بار «من عاشقت هستم، اینُ نمی‌فهمی، یه چیزُ می‌دونم که خیلی بی‌رحمی» بخواند و بار دیگر کلام احمقانه‌ای چون «خدا با ما نشسته چای می‌نوشه» را انتخاب کند، در حالی‌ که چند سالی قبل‌تر شعری با مطلع «بانوی موسیقی و گل، شاه‌پری رنگ‌کمون» را خوانده و باز سال‌ها قبل‌تر «امشب ببین که دست من، عطر تو رُ کم میاره» را در حالی خوانده که «دوستت دارم یه آسمون، کجایی ای نامهربون» را عربده کشیده، یعنی یک کارگر عرصه‌ی هنر؛

یعنی در جهان هنر کارگری می‌کند. یعنی کار کردن با ابزارآلات هنری، یعنی سر گذر ایستادن و توکل به خدا کردن که «بریم ببینیم امروز لقمه‌مون دست کیه»

از همین منظر است که با شناخت نسبی‌ای که کارنامه‌ی اهالی موسیقی و ترانه داشته‌ام بسیاری از آن‌ها را کارورز هنر دانسته‌ام، از اعطای لقب «هنرمند» به بیشتر آن‌ها اجتناب کرده‌ام…

اما اگر به این بحث علاقمندید پیشنهاد می‌کنم گفتگوی من و شهیار قنبری را در شماره‌ی هشتم مجله‌ی «آنگاه» (کرانه‌های عامه‌پسندی) بخوانید.
اینجا همین موارد را مطرح کرده‌ام و جواب‌های بسیار آموزنده‌ای گرفته‌ام.
قبلا هم گفته‌ام که این گفتگو برای خود من کلاس درس بود.

پی‌نوشت: برای خواندن این مجله باید آن را از سایت‌شان بخرید.

@Taranehbazzii

شهیار قنبری و اسفندیار منفردزاده حقوق آثارشان را از طریق خانه موسیقی پیگیری می‌کنند

شهیار قنبری و اسفندیار منفردزاده حقوق آثارشان را از طریق خانه موسیقی پیگیری می‌کنند
https://www.musicema.com/node/383625
وکیل این دو هنرمند باسابقه در گفتگو با «موسیقی ما» اعلام کرد
شهیار قنبری و اسفندیار منفردزاده حقوق آثارشان را از طریق خانه موسیقی پیگیری می‌کنند
موسیقی ما  طی سال‌های اخیر بحث انتشار یا بازخوانی آثار آهنگسازان و ترانه‌سراهایی که خارج از ایران زندگی می‌کنند همیشه داغ بوده است. چرا که در اغلب موارد این بازخوانی‌ها یا ارائه آثار آنها به هر نحو بدون اجازه رسمی خالق اثر و محل دعوای افراد بوده است. در جدیدترین اتفاق مربوط به این موضوع یک پژوهشگر حوزه موسیقی با پذیرش وکالت «شهیار قنبری» و «اسفندیار منفردزاده» پیگیر حقوق مادی و معنوی این دو هنرمند شده است. «حسین عصاران» که با وکالت از این دو هنرمند در حال پیگیری آثاری است که خصوصاً با صدای زنده‌یاد «فرهاد مهراد» طی این سال‌ها در ایران منتشر شده است. به همین بهانه گفتگویی با حسین عصاران داشتیم و او توضیحاتی راجع به این موضوعات ارائه کرد.

حسین عصاران ابتدا گفت:«در تمامی این سال‌ها که به واسطه انجام برخی پروژه‌های پژوهشی در خدمت آقای «اسفندیار منفردزاده» و آقای «شهیار قنبری» بودم، وقتی صحبت به سمت انتشار آثارشان در ایران می‌رفت نارضایتی‌هایشان را از سوءاستفاده از آثاری که قبل از انقلاب پدید آورده بودند به وضوح درک می‌کردم. بیشتر این نارضایتی هم متوجه چگونگی انتشار بدون اجازه آن بخشی از آثارشان بود که با صدای «فرهاد مهراد» اجرا شده است. همین جا به صراحت باید عرض کنم نظر آقای قنبری و آقای منفردزاده در مورد شخص فرهاد، به عنوان مجری برخی آثارشان، همیشه دوستانه و مهرورزانه بوده و کیفیت کاری فرهاد را ارج‌گذاری می‌کنند و از این منظر این نارضایتی‌ای که عرض کردم، درباره شخص آقای فرهاد، در حد همان گلایه‌های دوستانه باقی می‌ماند. اما  بیشتر نارضایتیشان متوجه کسانی است که در غیابشان، خودشان را متولی این آثار در ایران می‌دانند و به هر شکل دلخواهی از این آثار چه در زمینه‌ی نشر و چه اجرا و چه موارد دیگر سواستفاده می‌کنند. جالب اینکه این روند از همان ماه‌های اولیه پس از انقلاب با انتشار ترانه نجوا (گفتنی‌ها کم نیست) شروع شد و تا الان هم ادامه دارد. این افراد حقیقی و حقوقی به غیر از انتفاع مالی بسیار زیادی که تا کنون از انتشار برخی آثار این دو هنرمند برده‌اند، به مرور زمان چنان امر برایشان مشتبه شده که یک جایگاه معنوی و حقوقی هم برای خود متصور شده‌اند تا جایی که برای انتشار این آثار قراردادهای رسمی می‌بندند و باید و نباید مشخص می‌کنند.»

او در ادامه اشاره‌ای هم به استفاده‌های دیگری که از آثار شهیار قنبری و اسفندیار منفردزاده شده است داشت:«مسأله اینجاست که این موضوع فقط به بازنشر آثاری که در گذشته خلق شده، باز نمی‌گردد و به باز اجراها و ساخت نماهنگ‌های مختلف هم کشیده است که به عنوان یک نمونه می‌توانم به بازاجرای بازاجرای ترانه‌ی «کودکانه»  توسط آقای «بنیامین بهادری» اشاره کنم که با عنوان «بوی عیدی» منتشر کرده‌اند. نارضایتی آقای قنبری و آقای منفردزاده بیشتر به دلیل رعایت نشدن شأن آنها به عنوان پدیدآورندگان اثر و رعایت نشدن حقوق معنوی آنها است و در مرتبه‌ بعدی به مسائل مادی آثار مربوط می‌شود. هرچند که خود من، من به عنوان یک پژوهشگر و منتقد ، اعتقاد دارم که حقوق مادی و معنوی دو وجه یک سکه هستند و انجام یکی بدون پیگیری و تأمین دیگری، عملاً موضوعیت ندارد. مخصوصاً درباره چنین هنرمندانی که کار هنری‌شان هم خاستگاه کارورزانه ندارد که سفارش‌گیری کنند، بلکه هنرشان نمود زندگی و عقایدشان است و عملا تصاحب نادرست این آثار، به نوعی تعدی به زندگی و ذهنیت هنرمندشان محسوب می‌شود.»

عصاران سپس درباره نحوه تعامل با خانه موسیقی برای پیگیری و حل این مشکلات اعلام کرد:«با گسترش سوءاستفاده‌های انجام شده از آثار این دو هنرمند، در نهایت به این نتیجه رسیدند تا یک جایی نقطه پایانی بر این قضیه گذاشته شود. قدم اول ثبت جهانی آثار آقایان منفردزاده و قنبری بود که از طریق یک شرکت فرانسوی انجام شد. قدم دوم انتشار یک بیانیه اعتراض‌آمیز بود که توسط این دو هنرمند تنظیم و در رسانه‌ها به انتشار رسید. همزمان هم بنا شد برای پیگیری سوءاستفاده‌های قبلی، به دلیل احترامی که به صنف اهالی موسیقی قائل هستند، به «خانه موسیقی» به عنوان یک سازمان صنفی مراجعه کنیم و مسائل را از طریق «خانه موسیقی» دنبال ‌کنیم. از همین رو از طرف این دو به بنده وکالت داده شد تا این مسأله را پیگیری کنم که در نهایت با مشورت وکلای زبده و جمع‌آوری مستندات و تنظیم متن دادخواست، موارد را به مدیر عامل خانه موسیقی، جناب آقای «حمیدرضا نوربخش» تحویل دادیم.»

او در ادامه گفت:«خوشبختانه در جلسه اول که خدمت آقای نوربخش بودم ایشان قول دادند که تا حصول نتیجه نهایی در این قضیه حضور فعال خواهند داشت. ما هم به احترام ایشان منتظر خواهیم ماند و امیدواریم که از طریق «خانه موسیقی» به نتایج خوبی برسیم. البته بعد از این جلسه‌، ناشر فعلی کارنامه‌ی خوانندگی فرهاد، یعنی مدیر موسسه «نی داوود» با من تماس گرفتند و توضیحاتی درباره روند انتشار آثار ارائه کردند و گفتند که به خاطر احترامی که برای آقایان منفردزاده و قنبری قائل هستند خود، رأساً انتشار آثار فرهاد را  تا تعیین تکلیف موارد متوقف کرده‌اند. همچنین ابراز کردند که رضایت این دو هنرمند را هم تأمین خواهند کرد. البته ایشان به بندهایی از قرارداد بین خود و همسر زنده‌یاد فرهاد، یعنی خانم گلفام که خود را متولی انتشار این آثار معرفی کرده، هم اشاره کردند و ابراز کردند که پرداخت‌های متناوبی هم به ایشان داشته‌اند. البته این موارد باید توسط خانه‌ی موسیقی پیگیری شود و ما به احترام خانه موسیقی، فعلا نظر خاصی درباره‌ی این قراردادها و قصوراتی که متوجه همه‌ی طرفین است نداریم و فعلا اقدام دیگری هم انجام نخواهیم داد. در هر صورت ما با جدیت پیگیر سوءاستفاده از آثار شهیار قنبری و اسفندیار منفردزاده هستیم و امیدواریم که با پیگیری های خانه‌ی موسیقی این مشکلات حل شود. البته اگر قائل به حل شدن مسائل باشند.»

این پژوهشگر موسیقی نهایتاً اعلام کرد:«در واقع در چشم اندازی بزرگتر، امیدوارم پیگیری‌های ما پایانی بر نادیده‌انگاری حقوق مادی و معنوی هنرمندان باشد تا اینکه روزی عموم جامعه‌ ما باور کند که تولید هنری خود، یک کار است و باید حقوق مادی و معنوی پدیدآورنده‌ هر اثر هنری را مطابق قانون رعایت کرد.»

منبع:
اختصاصی سایت «موسیقی ما»

نامه به همسرزمینان

نامه به همسرزمینان

نامه‌ای سرباز برای همسرزمینان:

ترانه‌جان!
چهل سال است که ما در غربت سرد، با دستان خالی و بی‌هیچ پشتیبانی مردمی، از تو مراقبت کرده‌ایم که مبادا در این یخبندان، تَرَک برداری.

اما چهل سال است که در خانه، تو را بی‌صاحب می‌دانند و هر کس هر جور که دوست می‌دارد از تو ‌تکه‌ای جدا می‌کند و به ساحل امنِ دار و دسته‌ی خود می‌برد؛ از بیوه‌ی همکار از دست رفته‌مان تا هر بی‌خبر متوهمی که صحنه‌ی هنر را مصادره کرده است، همه و‌ همه فقط تو را آزار داده‌اند و ما را داغدار کرده‌اند.

هر کس به خود اجازه داده است که تو را بخواند. بد بخواند. بی‌اجازه بخواند. تو ‌را بدزدد و مصادره کند؛ از بیلبورد‌های تبلیغاتی تا تیزر فیلم‌های سینمایی. بازخوانی‌های بدِ بی‌اجازه. انتشار دوباره‌ی تو بر اینترنت، جوری که انگار بخشی از اموال عمومی‌ست. همه دست به دست هم داده‌اند تا انسان ایرانی رعایت نشود.

اما هر قصه‌ای را پایانی‌ست؛ همین است که ما بر آن شده‌ایم به نام رعایت «قانون حمایت حقوق مولفان و مصنفان و هنرمندان» که در ایران امروز هم پذیرفته شده است، خلافکاران را از هر سمت و سویی که هستند به دادگاه ببریم و به فرشته‌ی عدالت بسپاریم تا شاید مرهمی شویم بر زخم‌های تو عزیز همیشه.

به زبانی دیگر خلافکاران، با واکنش قانونی ما رو به رو خواهند شد. از آن دست که هم اینک در رابطه با گذشته‌ی شرم‌آور غیرقانونی‌شان، پرونده باز کرده‌ایم.

با مهر و اعتماد به فردایی روشن‌تر!

اسفندیار منفردزاده – شهیار قنبری

۸-june-2019
۱۸- خرداد – ۱۳۹۸

 

درباره ترانه سرا

درباره ترانه سرا

سال گذشته در گفتگویی با روزنامه‌ی «همشهری» درباره‌ی آسیب‌شناسی آنچه که به عنوان «کتاب ترانه» منتشر می‌شود، چنین نظر دادم که: «در نگاه اول خودِ نام این کتاب‌های موسوم به کتاب ترانه قضیه را آشفته‌ می‌کند؛ چرا که ترانه در ذات معنایی خود، به مفهوم کلامِ آهنگین‌شده است. بنابراین محتویات این کتاب‌ها، تنها کلام ترانه هستند که یا قبلا آهنگی روی آنها قرار گرفته و ترانه شده‌اند و یا اینکه پیشنهادی برای ترانه شدن هستند. دلیل اینکه من از عبارت شعر برای این موارد استفاده نمی کنم این است که کلام بسیاری از ترانه ها، اصولا فاقد ارزش شاعرانگی هستند که اطلاق عنوان شعر ترانه به آنها، بر حجم بی‌دقتی‌ها و مخدوش‌شده‌گی‌ها خواهد افزود. البته این مساله هم اصلا مربوط به ترانه‌های دوران معاصر نیست، چنانچه درصد بیشتری از ترانه‌های تاریخ ما اصولا فاقد کلام شاعرانه هستند و بیشتر در حد کلام‌پردازی‌های موزون باقی مانده‌اند.» (پایان نقل قول)

کلام و نت‌نوشته‌ی ترانه‌ی «مولود نبی»
سراینده‌ی ترانه( کلام‌پرداز و آهنگ‌ساز):
علی‌اکبر شیدا

جالب اینکه قریب به شش دهه پیش، متولیان ماه‌نامه‌ی «موسیقی رادیو تهران» (۱) در بینشی بسیاربسیار درست‌تر از وضعیت ناهنجار و بی‌معیار کنونی، آنچه را که باید باشد، با دقت عملی قابل تامل اجرا می‌کردند و مطابق با معنای منطقی و تاریخی «ترانه»، «کلام» هر ترانه را در کنار نت‌نوشته‌‌ی ملودیِ آن منتشر می‌کردند.
حال این سوال پیش می‌آید که مسیر ادبیات حوزه‌ی موسیقی ما چطور پیش رفته که در گذر زمان، دچار چنین شلختگی‌های اساسی‌ای شده که نه تنها به استفاده از عبارت «ترانه» به جای «کلام» آن مصر است، بلکه در اقدامی عجیب‌تر، اکثر قریب به اتفاق کارورزان و هنرورزان و حتی بیشتر هنرمندان موجه‌اش، به جای «ترانه» از عبارت «آهنگ» استفاده می‌کنند. عبارتی چون «آهنگ تازه‌ای خوندم که …»، «آهنگ جدیدم منتشر شد»، «آهنگ فلان را تقدیم می‌کنم به …» و…!
—-
از وجهی دیگر در اقدامی قابل تامل و حتی معنادار، درصدی از آهنگسازان عرصه‌ی «ترانه» – همچون بیشتر سایت‌های تخصصی انتشار ترانه – از عنوان «قطعه» برای آفرینش خود استفاده می‌کنند که این هم ناشی از همان کم‌توجهی به تفاوت اساسی میان یک «ترانه» به عنوان « قطعه‌ی موسیقی با کلام» با یک «قطعه‌ی موسیقیایی بدون کلام» است.
گویی در یک اجماع ملی اصرار داریم واژه‌ی زیبای «ترانه» را از ادبیات حذف کنیم. در غیر این صورت چه اصراری به این همه شلختگی داریم؟

شاعر ترانه: کریم فکور
آهنگ‌ساز: همایون خرم
خواننده: پروین
سال ۱۳۳۷

پانویس:
پانویس نخست: ماه‌نامه‌ی «موسیقی رادیو تهران»: ضمیمه‌ی مجله‌ی «رادیو تهران»؛ صاحب امتیاز و مدیر مسئول: ناصرالدین شاه‌حسینی (زیر نظر شورای موسیقی رادیو)

پانویس دوم: عکس نخست تصویر کلام و نت‌نوشته‌ی ترانه‌ی « مولود نبی» است که به دلیل یکی بودن خالق کلام و آهنگ این ترانه به درستی از عبارت«سراینده» استفاده شده است.

پانویس سوم: تصویر دوم هم مربوط به ترانه‌ی جاودانه‌ی « غوغای ستارگان» است که نام عزیزان خاطره‌ساز، همایون خرم، کریم فکور و پروین بالای آن می‌درخشد.(شماره‌ی هفتم- تیر ماه سال سی و هفت)

 

@Taranehbazzii