درباره حق مولف

هر بار که به هر دلیل نسبت به بی‌توجهی به حقوق خالقان یک اثر، اعتراضی کرده‌ام، خیلی زود سرخورده ‌شده‌ام.
مخاطب من چنان نسبت به رعایت این حق اولیه و انسانی، بیگانه و بی‌تعهد و بی‌توجه بوده که توضیح واضحات من و انرژی که برای آن صرف می‌کنم، تا چند روز اسباب عصبی بودنم را فراهم می‌کند؛

اینکه:
«حالا چی شده مگه؟»
«آقا اینا خاطرات همه هستن و احتیاجی نیست»
-«همه جای دنیا کاور می‌کنن»
-«در مملکتی که موسیقی ممنوعه، شما هم مثل جمهوری اسلامی رفتار می‌کنی؟!»
-«اصلا به توچه؟»
-«برو شکایت کن»
و

و همیشه بلافاصله این سوال در ذهنم جرقه زده که آیا صاحب این جواب‌ها به نادانستگی خود واقف است یا دانسته راه فرار را انتخاب کرده است؟
و از آن مهم‌تر حق‌به‌جانبی و وقاحت و از آن مهمتر، مقاومت آن‌ها برابر درک این چند جمله‌ی ساده است که؛

-علاقه‌ی شما به یک اثر، حقی برای شما ایجاد نمی‌کند.
▪️
-اثر محبوب، جزو اموال عمومی نیست.
▪️
-برای بازاجرای یک اثر باید از پدیدآورندگان یا خالقان آن (در مورد ترانه، شاعر و آهنگ‌ساز آن) اجازه گرفت و رضایت آن‌ها را به هر ترتیب، چه با صرف هزینه و چه بدون آن جلب کرد.
▪️
-اعتراض صاحب اثر به بازاجرای بدون اجازه، نه تنها نشانه‌ی «پول‌پرستی» و «ضدنسل تازه»بودن و این موارد نیست، بلکه نشانه‌ی حساسیت هنری و پاسداری او از کارنامه‌اش است.
▪️
-اگر حقوق مادی و معنوی پدیدآورندگان را رعایت نکنیم، به زندگی او دستبرد زده‌ایم، چرا که راه گذران زندگی یک هنرمند، کسب درآمد از راه آثارش است. او گناهی نکرده که اثرش محبوب شده است.
▪️
– هر اجرا یا بازاجرایی از یک اثر شناخته شده، باعث دیده شدن و معروف شدن آن مجری و چه بسا بهره‌گیری او در آینده می‌شود، پس برای انتفاع از محبوبیت یک اثر باید هزینه‌اش را هم پرداخت کرد.

مطلبی به بهانه‌ی کمک‌خواهی رییس خانه‌ی موسیقی از دولت

مطلبی به بهانه‌ی کمک‌خواهی رییس خانه‌ی موسیقی از دولت

درباره‌ی کمک‌خواهی رییس خانه‌ی موسیقی از دولت؛

امیدوارم تکرار این گفته‌ی قبلی من – که شیفته و عاشق موسیقی و ترانه هستم و در عمل بی‌هیچ چشم‌داشتی وقت خود را، با عشق و احترام، صرف ثبت گوشه‌ای از تاریخ آن کرده‌ام – سوتفاهم‌برانگیز نشود؛

اما کارورزان هنر موسیقی، از هر رده و مهارتی که هستند، باید روزی در مقابل این نوع نگاهی که «دولت» برایشان تدارک دیده، برخیزند و آن را به عدم بسپارند.
در چند جلسه خدمت برخی از رفقا عرض کرده‌ام که اتفاق ناصواب فعلی، همان مخالفت اهالی موسیقی با مالیات‌دهی است.
مالیات‌دهی یعنی تایید و باور و رسمیت بخشیدن به یک شغل و حرفه؛
یعنی امکان داشتن سندیکا (سندیکا به معنای واقعی، نه در قالب «خانه‌ی موسیقی» فعلی)، یعنی امکان مطالبه.

اما متاسفانه خود اهل موسیقی، به محض شنیدن نام «مالیات» کار خود را «کار فرهنگی» معرفی می‌کنند و خواستار معافیت از آن می‌شوند. معمولا با این استدلال که «همه جای دنیا از کار فرهنگی حمایت می‌کنند»

پاسخ من هم این بوده که «کجای دنیا در مقابل حمایت فرهنگی، سانسور فرهنگی هم وجود دارد؟… پس این اسمش حمایت نیست، حق‌السکوت است.»

و شوربختی آنکه در این راه، موجه‌ترین افزاد این صنف پیش‌قدم می‌شوند و اعتبار خود را صرف می‌کنند، تا در عمل بی‌هنرترین کارورزان این عرصه (خوانندگان و کنسرت‌گذاران) از آن بهره‌مند می‌شوند به اسم «کار فرهنگی»(!) از مالیات معاف می‌شوند.

آن هم در جایی که از حقوق کارگران با کمینه‌ی حقوق، حتی قبل از دریافت یک ریال پول، مالیات کسر می‌شود.

این‌چنین است که با این برد اجتماعی‌ای که هنرورزان و کارورزان و هنرمندان موسیقی دارند، باز رییس دولتیِ خانه‌ی دولتیِ موسیقیِ دولتی، به سوی دولت دست دراز می‌کند.

ای کاش به جای مطالبه‌ی کمک‌خرج، به فکر برداشتن سانسور و حذف مجوز و شکل‌دهی به سندیکا، البته در قبال مالیات‌دهی بود.

درست همین روزها در حال پژوهش درباره‌ی تلاش‌های تاریخی انجام شده برای راه‌اندازی چنین صنفی در دهه‌ی پنجاه هستم.

به قول اخوان:
«گفت، همان!
کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند.»

دریاره‌ی اولویت «ارکستر ملی» و «ارکستر سمفونیک»

دریاره‌ی اولویت «ارکستر ملی» و «ارکستر سمفونیک»

مطلبی پیرامون «ارکستر ملی» و «ارکستر سمفونیک» و اولویت‌بندی‌های مطرح شده درباره‌ی هر یک از آن‌ها، به بهانه‌ی انتشار خرده‌پرونده‌ای در این مورد در شماره‌ی ۶۴ ماه‌نامه‌ی «تجربه»

چند روز قبل نظرسنجی‌ای در صفحه‌ی اینستاگرام شخصی‌ام مطرح کردم مبنی بر این که اگر قائل به انحلال یکی از دو ارکستر «سمفونیک» و «ملی» باشید کدام را انتخاب می‌کنید؟

لحن سؤال را هم به این دلیل به صورت سلبی انتخاب کردم که مخاطب این نظرسنجی به آن تمرکز کند و به فوائدِ بود و کمبودهای ناشی از نبودِ دیگری فکر کند.
قابل پیش‌بینی هم بود که جواب‌ها چنان کم و معدود و البته پراکنده باشند که نتیجه‌گیری خاصی از آن نتوان گرفت.
—-
اما خاستگاه ایده‌ی این نظرسنجی خرده‌پرونده‌ای بود که مجله‌ی «تجربه» در شماره‌ی اخیر خود (شماره‌ی ۶۴) درباره‌ی این موارد و ذیل عنوان «سمفونی‌زدگی» منتشر کرده است.
این پرونده‌ دو بخش دارد که خواندن هر دوی آن‌ها بسیار مفید و ثمربخش است:
بخش اول مقاله‌ی به نسبت مفصلی به قلم دکتر پویا سرایی است که در آن به آسیب‌شناسی مبحث «سمفونی‌نویسی در ایران» پرداخته‌اند و طی آن برخی توهمات جامعه‌ی ایرانی در مورد این واژه را واکاوی کرده‌اند. نوشته‌ی این نویسنده به گمان من دارای انسجام قابل قبول با متدلوژی‌ای مشخص است که خواندن آن برای خود من بسیار مفید بود؛ اما مشکل بزرگ آن، همان مشکل بیشتر نوشته‌های این‌چنینی در آسیب‌شناسی یک مسئله است؛ و آن بی‌بهره‌گی یا کم‌بهره‌گی از کار «پژوهش» است که دست کم در قالب «آمار» در متن نمود اولیه‌ پیدا می‌کند.
چنانچه نقصان این نوشته هم نداشتن هیچ شاهدی برای اثبات آن ادعایی است که متن در پی آسیب‌شناسی آن است. اینکه در سال‌های اخیر «سمفونی‌نویسی» رایج شده است؛ و چه خوب که اگر این ادعا بر مبنای آمار مقایسه‌ای بین چند دهه‌ی اخیر اثبات می‌شد.
بخش دوم این پرونده هم گفتگویی ست که با مجید کیایی (استاد سنتورنوازی) است که اینجا ضمن ابراز علاقه به آثار کلاسیک غربی، از ضرورت وجود «ارکستر ملی» در مقابل «ارکستر سمفونیک» دفاع جانانه‌ای کرده است.

اما مسئله این نیست و به گمان من این‌ها فرع بر قضیه است. نزاع میان موسیقی اینجایی و آنجایی از همان اوایل قرن اخیر میان متولیان رسمی مملکت شعله داشته که اولین نشانه‌های آن در اختلاف‌نظر میان مین‎باشیان و کلنل علینقی وزیری در سیستم آموزش «هنرستان عالی موسیقی» عیان شد. اتفاقی که به دسته‌کشی‌های فرهنگی هم کشیده شد و به عبارتی اولین اعتصابات دانشجویی هم بر سر همین مورد شکل گرفت. (اسفندیار منفردزاده اصطلاح بسیار جالب و موجزی درباره‌ی اختلاف میان این دو جریان دارد؛ «دعوای بین ویلن و کمانچه»

به گمان من مسئله‌ی مهم، بود و نبود هردوی ارکسترها یا حذف یکی در مقابل دیگری نیست.
مسئله اصلی آنجاست که در توهمی کامل، تصور کنیم داشتن یک ارکستر مرتب و منظم که قطعاتی را در طول هفته تمرین می‌کند و دو روز در هفته هم اجرا می‌کند و برنامه‌ی سال بعدش از اکنون آماده و مشخص است یعنی داشتن «فرهنگ موسیقیایی».
در حالی که ارکسترهای این‌چنینی که با بودجه‌ی عمومی اداره می‌شوند صرفاً مظهر و رأس هرم فرهنگ موسیقیایی یک جامعه است؛ یعنی بر قاعده‌ای سوار است که ذیل آن باور به موسیقی و گفتگو و بده‌بستان میان خرده‌جریان‌های موسیقیایی و گونه‌های مختلف آن جریان دارد.
در این فرهنگ، ساخت و انتشار و اجرای موسیقی و ترانه احتیاج به مجوز ندارد و کسی به خود، اجازه‌ی خط زدن ایده‌ی دیگری را نمی‌دهد. هیچ شورایِ قبل از اجرایی وجود ندارد و برعکس، همه‌ی ساز و کارها در دفاع از حقوق مادی و معنوی آفرینشگری بنا شده که در هر سطحی از خلاقیت و با هر میزان بهره‌مندی از مخاطب، اثری را ارائه کرده است.
حال در فرهنگ موسیقیایی ما که کل این روند عکس روند منطقی آن است و هیچ دفاعی از هیچ حقوقی صورت نمی‌گیرد و برعکس، همه‌ی امکانات در دست ‌ جمع «ناظران» و «مبصران» است و از همه مهم‌تر صدای نیمی از جامعه حرام محسوب می‌شود و اجرای موسیقی هم بگیر و نگیر دارد، رگ گردنی شدن برای بود یا نبودِ این دو ارکستر هم بیشتر به سر در لاک فروبردن شباهت دارد.

@Taranehbazzii

«شکفتن در مه»*

 

«شکفتن در مه»*

فرصتی مغتنم برای موسیقی

حسین عصاران – این روزها مسئله «کنسرت» و «کنسرت‌گذاری» و ممانعت از اجرای آن، به مرحله تازه‌ای از کشاکش‌های قدیمی خود رسیده و به نحوی جواب‌های طرفینِ این بده بستان کلامی، به عنوان‌های اول اخبار روزانه تبدیل‌شده‌اند. اما آیا این به‌اصطلاح «تیتر یک» شدن، نشانه‌ای بر اهمیت موسیقی در جامعه ماست؟ قطعا خیر! اما هر چه هست، این مسئله به صدر آمدن عنوان «موسیقی» اتفاق تازه‌ای ست! شاید در نگاه اولیه بتوان خاستگاه اصلی این مباحث و مشاجرات سیاسی را در نوع نگاه لایه‌ای از فرهنگ عمومی جامعه ایران دانست که در ذهن خود همچنان بر سر فلسفه وجودی موسیقی و نسبت آن با عرف و شرع سؤالات جدی دارند. گذشته از ریشه‌های تاریخی این نگرش، سؤال اساسی اینجاست که چرا این گونه از تفکر، کمتر در مقابل دیگر گونه‌ها و زمینه‌های هنری چون «سینما»، «نمایش»، «نقاشی» واکنشی، چنین سخت نشان می‌دهند؟ آیا در این سال‌های اخیر هیچ تریبون رسمی و غیررسمی، این چنین تیز و تند و البته بر حسب نگرش خود، به عنوان مثال، ذات وحوبی «سینما» را زیر سؤال برده است؟ چرا «سینما» به رغم زمینه‌ وارداتی‌اش توانسته در طول قریب به ۱۵۰ سال خود را به ‌عنوان یکی از مظاهر تمدن و فرهنگ به کلیه اقشار جامعه، از سنتی‌ترین تا متجددانه ترین قشر آن، بقبولاند و موسیقی و کارورزان آن، خیر؟

به نظر من، ریشه این مسئله را باید در زاویه نگرش فرهنگ عمومی ما به خود ِ هنر «موسیقی» جست! در فرهنگی که بر اساس یک تربیت قدیمی و به ارث رسیده از نیاکانِ سنت زده‌اش، به هنرمندان و کارورزان موسیقی، همچنان به چشم «مطرب» و «کارگزاران بنگاه‌های شادمانی» خیره می‌شوند و از ادای جایگاه هنری آن‌ها به دلایل مختلف طفره می‌روند، طبعاً ذات آن‌هم یک مسئله علی‌الحده و تزیینی تلقی گشته و بود و نبود آن هم خدشه‌ای به ساحت فرهنگ وارد نمی‌کند. این‌چنین است که در سلیقه عموم هر بازیگری از «سینما» و «نمایش»، در هر ترازی از ارزش‌گذاری کیفی، به‌صورت «هنرمند» و هر آهنگساز و خواننده و نوازنده‌ای در قالب «مطرب» نمود یافته و در تکمیل این بی‌توجهی‌ها و با بی‌علاقگی تمام به مفهوم مدرن «حقوق مادی و معنوی»، هر ترانه را هم به نام «خواننده» آن در ذهن سپرده‌اند. در این تفکر فراگیر «مجریان» هر اثر موسیقیایی، جای ِ «خالقان» آن را گرفته‌اند و بدین نحو کلیت این زمینه هنری از معنا بخشی بر مفاهیمی چون «خلقت» و «خلاقیت» و «خالق» و هر آنچه در نسبت به خاستگاه اصلی «هنر» تعریف می‌شود، خالی‌شده است. گزاره‌هایی چون «آهنگ مرغ سحرِ شجریان …» دقیقاً مصداق همین نگرش از سوی فرهنگ عمومی به مقوله موسیقی ست که عبارت جایگزین «تصنیف مرغ سحر که شجریان هم آن را خوانده است» از سوی آن‌ها وسواس، خودنمایی و مغلق‌گویی قلمداد می‌شود.

در واقع این نگرش عمومی به این زمینه هنری و نبود ِ ذهنیتی که آن را در ذات، گونه‌ای از «هنر» و موسیقیدان و آهنگساز را یک «هنرمند» بداند، خود می‌تواند نیروی محرکه‌ای برای آن بخش از لایه‌های زیرین جامعه قلمداد شود که در بزنگاه‌های ابراز قدرت، این‌چنین به پشتوانهء بی‌پشتوانگی موسیقی، دیدگاه‌هایِ سلبی خود را بر آن استوار می‌کنند.

به زعم نگارنده مواردی چون «تعیین نهاد تصمیم‌گیرنده برای اجرای موسیقی»، «هماهنگی بین ارگان‌ها»، «ممنوعیت اجرای موسیقی در یک محدوده خاص» و … همگی فرع بر اصل قضییه است. ریشه این تعارضات و کشمکش‌ها، در اعماق خاک فرو رفته و سفت شده و اینک با روفتن بخشی از خاکِ‌پای آن، حدی از آن قابل‌رؤیت شده است. حال در این بزنگاه، وظیفه هنرمندان و کارورزان فعال در عرصه موسیقی چیست؟ آیا آنان باید همچنان نگاه خود را به سمت بیانیه‌ها و مدیران رسمی صنفشان خیره کنند تا آنان نیز از سر ِ انجام‌وظیفه، چنین به سطح کار بنگرند و از مشخص نبودن ارگان‌های تصمیم‌گیرنده در زمینه اجرای موسیقی بنالند؟ آیا وقت آن نیست که آنان نسبتِ خود و کار خود را با جامعه پیرامونشان مشخص کنند؟ آیا هنگام آن نیست که در مقابله با این قدرندیدن‌های مداوم، به فرهنگ عمومی بقبولانند که نه کار و هنرشان تزیینی و مناسبتی ست و نه امکان اجرای هنرشان، لطفی از سوی کسی به آن‌ها؟ شاید در تحلیلی دقیق‌تر و جامع‌تر بتوانند در باغ ریشه‌ها قدم بزنند و فکری به حال هنر خود و شأن هنری‌شان بنمایند. آن‌چنان‌که حسام‌الدین سراج در همین رابطه گفت: «اگر یک‌بار مشکل موسیقی را حل کنند، بهتر از آن است که دائماً آن را دفع کنند.»

 

*عنوان مطلب برگرفته از عنوان یکی از کتاب های شعر احمد شاملو

 

 

 

 

نگاهی به آلبوم «ازدحام سکوت»

نگاهی به آلبوم «ازدحام سکوت»

اشعار ارفع کرمانی. موسیقی عماد توحیدی و بهنام شهرکی و شعرخوانی بهروز رضوی

 

حسین عصاران- هر چند که تاکنون مطالعه‌ء تحلیلی دقیق و جامعی از روند کیفیِ آلبوم‌های «شعرخوانی» در گذر زمان انجام ‌نشده، اما بی‌تردید می‌توان تاثیرات عمیق خصوصیات اجتماعی و سیاسی دوران هر یک از این قبیل آثار را در کیفیت و فرم آنها ردیابی کرد.

اگر قسمت شعرخوانی و انتخاب اشعار را در پیوند با زمینه‌ی ادبیات بدانیم، به همان تناسب مخاطب اصلی این قبیل از آلبوم‌ها نیز طیف علاقه‌مندان جدی و پیگیر ادبیات و شعر را در بر می‌گیرد که ارزش این آلبوم‌ها را بیشتر در نام شعرا و کیفیت اشعار خوانده شده در آنها جستجو می‌کنند؛ اما نکته‌ی جالب‌توجه اینکه در گذر از این معیار اولیه، در یک تحلیل و بررسی دقیق‌تر می‌توان معیار ماندگاری و محبوبیت این‌گونه از آلبوم‌ها را در طول زمان، به مقوله‌ی کیفیت اجرای اشعار و از همه مهم‌تر امتزاج آن‌ها با موسیقی متن این مجموعه‌ها واگذار کرد. در واقع این‌گونه از آثار را می توان بیشتر  در زمینه‌ی آثار تولیدی موسیقی با کلام در نظر گرفت که در آن ضرورت هماهنگی میان شعر و موسیقی، باید همچون یک «ترانه» به عنوان یک اصل اولیه مد نظر قرار بگیرد.

به عنوان نمونه، خرده جریان ِ ماندگار و محبوب این قبیل آثار در دهه پنجاه، در مجموعه آلبوم‌های «صدای شاعر» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و یا آثار تولیدی شرکت فرهنگی و هنری «ابتکار» در اوایل دهه ۶۰ (مانند آلبوم های «کاشفان فروتن شوکران»، «سکوت سرشار از ناگفته‌هاست»، «قاصدک» و …) مواردی هستند که ماندگاری و محبوبیت مداوم آن‌ها را قبل از سطح کیفی و ادبی اشعار آنها، باید در کیفیت اجرای اشعار و هم‌نشینی و همسویی متن آنها با موسیقی تصنیف شده برایشان در نظر گرفت. در نقطه مقابل این آثار می‌توان به آثار تولیدی شرکت «ماهور» در دهه هفتاد اشاره کرد که به‌رغم استفاده از اشعار و صدای احمد شاملو، به دلیل استفاده‌ ناموجه از قطعات موسیقی فیلم‌های آهنگسازان نامدار ، مرتضی حنانه و فرهاد فخرالدینی، هیچ‌گاه به آثاری قابل‌تأمل و سطح بالایی در این عرصه نرسیدند و بیشتر در سطح آلبوم هایی برای تزیین نوارکده ها و آرشیوها باقی ماندند.

***

در سال‌های اخیر و از پیِ وهم فراگیر و عمومی  شاعرانگی و همچنین تولد قارچ گونه‌ی استودیوهای خانگی، متأسفانه توهّمی در بین اپراتورهای ابزارآلات موسیقی و شعرای فضای مجازی شکل‌گرفته که در صورت دسترسی به یک میکروفن و همراهی یک آرتیست محبوب برای خواندن اشعارشان، می‌توانند به تولید یک آلبوم شعرخوانی دست یافته و از پی آن برای خود و اشعارشان جایگاهی دست و پا کنند.

در این چنین فضایی انتشار آلبوم «ازدحام سکوت» توسط شرکت «نی داوود» را باید اتفاقی خوش‌آیند دانست که توانسته به کلیتی هماهنگ و ارزشمند در این زمینه دست پیدا کند.

جدا از کیفیت اشعار غزل‌سُرایِ عارف معاصر، «ارفع کرمانی»، مهم‌ترین شاخصه‌ ء  این مجموعه را باید در همراهی موسیقی با اشعار انتخاب شده از این غزل‌سُرا دانست. در واقع برخلاف دیدگاه‌های متأخر در این قبیل مجموعه‌ها ، که در انها موسیقی بیشتر نقش تزیینی و یا پاساژ گونه برای گذر از یک قطعه به قطعه دیگر پیدا کرده است، عماد توحیدی و بهنام شهرکی به عنوان آهنگسازان این مجموعه، خود به ساخت و تصنیف موسیقی برای هر یک از اشعار پرداخته و در تناسبی قابل‌قبول با غزلیات صوفیانه‌ی« ارفع »، در مرحله‌ی اول از هرگونه جلوه گری امتناع کرده و سپس با ارکستری مختصر و موجز، با محوریت سازهایی چون پیانو و ویلنسل و آوای همخوانان، در قرابت با هر غزل تم‌های مختلفی را تصنیف و اجرا کرده اند. هر چند که  در این میان عدم تناسب حجم صدای موسیقی با صدای شعرخوان در برخی قطعات – مانند قطعه‌ی «آبی آب»، در لحظاتی توجه مخاطب را از سوی شعر به موسیقی متن آنها جلب می کند..

دیگر مؤلفه‌ی شاخص این آلبوم را باید در کیفیت شعرخوانی بهروز رضوی جستجو کرد. در گذر از صدای گوش‌نواز و تنالیته ی منحصربه‌فرد صدای این گوینده‌ی شاخص که تلخی مستتر در صدایش در انطباق کامل با اشعار ارفع قرار دارد، باید به درک دقیق و صحیح این گوینده از حس غزلیات ارفع اشاره کرد. بهروز رضوی با پیشینه‌اش در شناخت و کارورزی در عرصه ترانه- مانند سرودن اشعار ترانه‌های معروف «گمشده» و «کویر دل» در دهه ۵۰- اینجا با در نظر گرفتن  لحن اشعار ، نقاط توقف، مکث و  لحن‌های مختلف استفهامی و خطابی و.. را به طور کامل طراحی و پیش بینی کرده و با درک و اجرای درست آهنگ درونی اشعار، توانسته نمونه‌ای درخشان از شعرخوانی را به علاقه‌مندان این زمینه هدیه نماید. آلبوم «ازدحام سکوت» با چنین مشخصاتی اتفاقی خوش ایند در این عرصه‌ی رو به فراموشی محسوب می‌شود.