حث «خالق / مجری

این روزها گویی بحث «خالق / مجری» به نقاط زیبای خود رسیده است. داستانی که تا مدت‌ها زیر نور و صدا و صحنه‌گردانی سه‌گانه‌ی «کمپانی- مخاطب – خواننده» باقی‌مانده بود و حالا با پی‌ورزی‌های مدام دسته‌ای متفاوت‌اندیش، از سایه بیرون آمده و به سمت شکل‌گیری دوگانه‌ی «باورمند/ بی‌باور» به آن حرکت کرده است.

مهم اینکه بدانیم پرونده‌ی این بحث در دیگر زمینه‌های هنری از بسیاری قبل‌تر از این بسته شده است؛ تا جایی که نادانی و یا بی‌توجهی به آن، نشانه‌ی کم‌تجربگی در زندگی شهری محسوب می‌شود؛ اینکه باید «سهم»، «حق» و «مسئولیت» خالق یک اثر هنری را به هر ترتیب از معادل این عبارات برای مجریان همان اثر جدا کنیم. حالا دهه‌هاست که کمتر کسی ارزش‌ها و یا بی‌ارزشی‌های یک فیلم یا نمایش را متوجه بازیگران آن می‌نماید. فیلم‌ها و نمایش‌ها به نام «نویسنده/ کارگردان»هایشان شناخته می‌شوند؛ از عام و خاص بابت زیبایی آن تشویق می‌گیرند و در مقابل پاسخ‌گوی کیفیت نازل آن‌ها هم می‌شوند.
در حالی که «بازیگران» را بابت کیفیت اجرای سهم‌شان در کلیت آن فیلم یا نمایش نقد و ارزیابی می‌کنند و سپس در مقیاس بزرگ‌تر، کلیت کارنامه‌ی هنری آن‌ها را نیز بابت انتخاب‌هایشان در اجرای فیلم‌ها یا نمایش‌ها می‌سنجند و به آن قدر و منزلت می‌دهند.

اما این‌که چرا این مباحث قدیمی شده، به تازگی در زمینه‌ی ترانه‌ی فارسی صدا گرفته و به گوش می‌رسد، از یک‌سو به بی‌قدری این عرصه‌ی هنری، نزد عام و خاص برمی‌گردد (آن‌چنان که عموم مردم همچنان آن را مصرف می‌کنند و خواص و بزرگان دیگر زمینه‌های هنری هم توجه و حساسیتی به آن ندارند) و از سوی دیگر به نوپایی جریان عمومی شناخت و بازشناخت خالقین ترانه‌ها.
تا چند سال پیش از این، حجم بزرگی از مخاطبین معمول «ترانه»، از نام و جایگاه و کارنامه‌ی خالقین ترانه‌ها بی‌خبر بودند و همه چیز را در حد نام خواننده‌ها و تفاوت صدا و «باحالی آهنگ‌های این» و «شادی آهنگ‌های آن» پیگیری می‌کردند و در این راه بر حسب سلیقه، هوادار «صاحب یک صدا» می‌شدند.

اما خوشبختانه به کمک هم‌رسانی‌های شبکه‌های اجتماعی و رویکرد سرگرمی‌سازی برخی رسانه‌های دیداری، به ویژه شبکه‌ی «من و تو» (با تمام انتقاداتی که به کیفیت این رویکردشان وجود دارد) این بحث از زیرِ سطح به رو، و از سایه به زیر نور آمد.به گمان من افتخار این اتفاق مبارک، بیش از هر چیز و هر کس، متعلق به رویکرد مصممانه و هنرمندانه‌ی شهیار قنبری در پیگیری و یادآوری یک‌نفسِ این جایگاه فراموش شده در سطحی گسترده است؛ چه از منظر پیشرویی در جمع‌آوری و انتشار و معرفی مجموعه‌ی اشعارش و چه از منظر حساسیت تمام‌نشدنی و تلاش همیشگی و خستگی‌ناپذیر در یادآوری و اصلاح بی‌دقتی‌های دانسته و نادانسته‌ی تک‌تک مخاطبان مجازی‌اش.

اما این‌چنین نیست که پیش از این و یا در میان این صداگیری‌ها، دیگر خالقان و هنرمندان ترانه در مقابل این ناهنجاری عمومی سکوت کرده باشند. اعتراض‌های مداوم فرید زلاند و اسفندیار منفردزاده – هر کدام از مناظری متفاوت – نمونه‌هایی از این دست هستند.
حالا می‌شود شکوائیه‌های اردلان سرفراز را بیش از پیش همرسانی کرد که می‌گوید: «اگه خانم هایده روزای روشن را می‌خواند، در واقع آن شعر من و احساس من است که خوانده می‌شود» (متأسفانه اصل برنامه را در لحظه‌ی نوشتن این متن پیدا نکردم و تغییر برخی واژه‌ها از گفته‌های اردلان سرفراز از این بابت است.)

چه بسا حالا وقت آن رسیده که به مکاشفه‌ی جهان معنایی ترانه‌ی مدرن، معترض، چند وجهی و سراسر تازگی «ترانه‌هامُ پس‌بده» بپردازیم و این اعتراض بلند ایرج جنتی عطایی را پیش چشم بگذاریم و از سطحیات مضحکی چون: «به نظر شما منظورش کیه؟»، «خب! حق داره! گوگوش باید باایشون تماس می‌گرفت…» یا «مهشید مقصره خداییش» بگذریم و به تماشای این نمایش بزرگ هنرمندانه و جوهر ناب اعتراض ایشان برسیم.
آنجایی را که خطاب به خواننده می‌گوید: «ترانه‌هامُ پس بده! آینده‌ی راه ِ تو خوش! من گم می‌شم از تو وُ این جماعت ترانه‌کُش» درک کنیم و خودمان را نیز طرف این اعتراض بلند ببینیم.

شعر ایرج جنتی عطایی در این ترانه، فریاد بلند یک هنرمند بر سر جامعه‌ی هنرکُش و بی‌خبرش است. آن را بشنویم تا در آینده‌ی نزدیک درباره‌ی آن بیشتر با هم گفت و گو کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *